topbella
Showing posts with label My Life. Show all posts
Showing posts with label My Life. Show all posts

Thursday, March 10, 2011

(72) دور ولی نزدیک

دو روزه که تو رفتی، انگار برام یه ساله
به یاد تو نباشم، یه لحظه هم محاله
الان تو در چه حالی، همش برام سواله
خیلی دلم گرفته، برای اونکه رفته
دو روزه حالم اینه، میمیرم تا یه هفته
دلم تنگه براشو، دلم کرده هواشو، یادم میاد نگاشو، دلم میخواد صداشو ...
خدا كنه كه اونم، به یاد من بیفته
دلش برام تنگ بشه، خودش كه اینو گفته
دلم میگه صدامو، از راه دور شنفته
اون روزی كه بیادش براش یه گل میگیرم، خدا كنه تا اون روز زنده باشم نمیرم

Tuesday, November 23, 2010

(71) حس تعلق

بعضیا میگن خوبه که آدم بدونه کی قراره بمیره تا توی این فرصت باقیمونده ، کارای ناتمومش رو به سر انجام برسونه و کارایی که دوست داشته انجام بده رو محقق کنه ...
ولی بعضیا هم هستن که خلاف این عقیده رو دارن و میگن اگه زمان مرگشون رو بدونن ، فکر و ذهنشون به اون سمت کشیده می شه و خوب نمیتونن روی فرصت باقیمانده تمرکز کنن و از لحظات باقیمانده ی زندگی لذت کافی رو ببرن...
حالا که هشت ماه از رابطه ام میگذره و همه چی همونطوریه که همیشه آرزوشو داشتم و با کسی که عاشقش هستم زندگی می کنم ، دونستن این موضوع که فقط چند ماهی بیشتر فرصت ندارم ، همه چی رو برام سخت می کنه.
شاید اگه این یه رابطه ی معمولی بود و شریک زندگیم درست مثل خودم نبود و نیمه ی مکمل هم نبودیم ، این شرایط به سختیه الان نمی شد ولی ... ولی حالا که با کسی هستم که واقعا عاشق هم هستیم و شیرینیه رابطه ای رویایی رو داریم لمس می کنیم ، گرفته شدن این همه خوشبختی از ما ، برام عذابه مطلقه...
نمی خوام لحظه ی مرگ برسه...
نمی خوام...

Tuesday, November 02, 2010

(70) باران

اين مطلب رو مي نويسم واسه اين كه ميخوام امروزو توي ذهنم واسه هميشه به ياد داشته باشم.
به ياد داشته باشم كه بعد مدت ها ،‌بارون به گونه هام زد.


اگه از جاده دلسردم ،‌ اگه راهمو گم كردم
تو با من باش و از اول يه كاري كن كه برگردم
اگه از غصه بيزارم ،‌ اگه دائم گرفتارم
تو كاري كن بدونم كه تو اين بن بست تو رو دارم
تو رو دارم...

هنوزم وقت دلتنگي به ياد گريه ميفتم
تو رو ميبينم و ميگم خدايا خيلي آشفتم
هنوزم وقت دلتنگي ، اگه اين جاده تاريكه
به ياد تو كه ميفتم ، ميبينم عشق نزديكه

نمي دونم كجا مي رم ، نمي دونم كجا هستم
نفهميدم رو دوشم بود همون باري كه مي بستم
اگه از جاده دلسردم ،‌ اگه راهمو گم كردم
تو با من باش و از اول يه كاري كن كه برگردم

Thursday, October 21, 2010

(69) نيمسال

مي گن وقتي دو نفري كه براي هم ساخته شدن همو ببينن ، نيرويي نامرئي اونا را به هم جذب ميكنه و خودشونم اينو مي فهمن.
.
.
.
خيلي اتفاقي باهم آشنا شديم. از طريق يه دوست مشترك. شايد بيشتر از يكي دو جمله ي سلام-خداحافظ بين ما رد و بدل نشد .
چند هفته بعد دوباره همو ديديم. تو يه جمع دوستانه. اين دفعه هم صحبتي بين ما رد و بدل نشد ولي اون چيزي كه بايد حس مي كرديم رو جفتمون هم حس كرديم. اون شب وقتي به خونه برگشتم تمام فكر و ذهن و دلمو پر كرده بود. فهميده بودم كه با كسي نيست و خوشحال بودم از اين كه بالاخره بعد مدت ها با كسي روبرو شدم كه مي تونم اون حس كاملي كه هميشه دنبالش بودم رو بهش داشته باشم. فقط مونده بودم كه چطوربايد پيداش كنم.
تنها راه اين بودكه تو سايت م.ج از طريق دوستان مشترك ببينم مي تونم پروفايلشو گير بيارم يا نه... كه بعد چند روز گشتن و زير و رو كردن اون سايت ، نتونستم اثري ازش پيدا كنم.
روزا گذشت وگذشت تا اينكه بعد دوماه به طوراتفاقي دوباره همو ديديم. وقتي باهم صحبت كرديم،‌ ديدم همون خبري كه تو دل منه ، تو دل اونم هست ولي خوب ،‌ اون موقع به خاطر خيلي مسائل شخصي دنبال رابطه نبودم ولي وقتي باهم بيشتر صحبت كرديم و بيشتر همو شناختيم ، فهميدم رابطه نداشتن يه ديوونگي محضه چون به جرئت مي تونم بگم كه براي هم ساخته شده بوديم.
و به اين صورت، 27 فروردين آغازي شد براي يه رابطه ي محكم و شيرين براي جفتمون.
تو اين مدت خيلي اتفاقاي شيريني افتاد ، مسافرت رفتيم ، تولد گرفتيم ، همو فهميديم و... و به جايي رسيديم كه ديديم اين زندگي بدون وجود ديگري ، برامون سخته.
و حالا كه شش ماه از اين رابطه گذشته و وارد ماه هفتم شديم ، تنها يه چيزو تو اين مدت خيلي خوب فهميدم و اينه كه : واقعا "م" رو دوست دارم.

Sunday, July 25, 2010

(65) صد

امروز ، صد روزه شد.
و من خوشحال از اینکه کسی هست که دوستش دارم و دوستم دارد.
امروز ،
این رابطه،
صد روزه شد.


Thursday, July 22, 2010

(64) روزی نو

تولدم مبارک ...

Saturday, March 20, 2010

(60) بوی عید

سال نو مبارک
می دونم که تو سال جدید بهترین ها برام اتفاق میفته ، چون هم خودم اینو می خوام و هم تلاشمو برای به دست آوردنشون می کنم.
امیدوارم برای همه ی شما دوستای عزیزم هم سالی پر از شادی و موفقیت و تندرستی باشه.


 بذر می پاشد کسی بر خاک حاصلخیز حالم
می کند سیراب شعرم را و جاری در خیالم
ناامیدی را زمن می گیرد و رنگ سپیدی
می زند بر دفتر افکار تاریک و محالم
آرزو را در دلم تکرار خواهم کرد ، آری
عاقبت او نیز سرخی می دهد بر سیب کالم

***

نشستی
گفتی تمام خواسته هایت را
تمام گفته ها و ناگفته ها
آرزوهایت را
نشستم و زمزمه کردم
تمام آرزوی من
بی آرزو بودن توست!

***

دل من آرزویی گنگ دارد
برایت یک غزل ، شش دُنگ دارد
برای شستن این کوه غصه
بدان هر چه بخواهی ، لُنگ دارد!

سه نوشته ی اخیر ، برگرفته از "هفته نامه ی دوچرخه" ویژه ی عید

Tuesday, March 20, 2007

(10) سال نو

یکی دو هفته ی پیش بود که به قول معروف اتاق تکونی می کردم . کتاب های توی کمدم رو داشتم جابجا می کردم که یهو چشمم به یه دفتر کهنه افتاد . با تعجب برداشتمش . نمی دونستم چیه تا اینکه دفترو باز کردم .
وقتی نوشته های توش رو دیدم کلی ذوق زده شده بودم . دفتر خاطراتم بود . خاطرات سال های 75 تا 78 رو توش نوشته بودم . یعنی حدود دوازده سال سن داشتم که نوشتن اون ها رو شروع کرده بودم .
نشستم و شروع کردم به خوندن اون خاطرات . چقدر ساده و صادقانه و صمیمی نوشته بودم . از خوندن بعضی خاطره هام ، از طرز نوشتنشون واقعاً خنده ام می گرفت . دستور املایی جمله هام واقعاً جالب بود .
با خوندن دفتر خاطراتم ، اون روزها دوباره برام زنده شدن و فهمیدم که چقدر زمان زود می گذره . خیلی خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم .

سال 85 هم خیلی زود گذشت . الان که اتفاقات امسال رو پیش خودم مرور می کنم ، می بینم که سال خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم . درسته که همه ی لحظات امسال ، شادی و خوشی نبود ولی درسی که گذشت تک تک لحظات امسال به من داد – تجربه ای که زندگی در سال 85 نصیبم کرد – با ارزش ترین ره آورد امسال برای من بود .

امیدوارم که سال جدید خیلی خیلی بهتر از سال قبل باشه و همه با انرژی ای مضاعف برای رسیدن به اون چه که لیاقتش رو داریم تلاش کنیم و نتیجه اش رو هم ببینیم .
برای همه ی شما دوستان عزیزم ، برای خانواده ام و خودم ، و برای عشقم که یه روزی حتما پیداش می کنم ، بهترین ها رو آرزومندم .
سلامت ، شاد و موفق باشید .

Sunday, March 04, 2007

(8) سبز مثل نور

منم هیچ کسی رو ندارم که باهاش لاو بترکونم و عشقولانه در کنم ولی نه خودمو تنها حس می کنم ، نه غمگینم و نه نا امید . زندگی تو این دنیا می تونه اون قدر هرکسی رو گرفتار خودش بکنه که اصلا نفهمیم چی بود و چی شد و زمان چطور گذشت . انگار همین دیروز بود که همه ی اون اتفاقات رو پشت سر گذاشتم. ولی الان که به گذشته فکر می کنم ، فقط می خندم . به این که آینده خیلی زودتر و خیلی بهتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم در انتظار ماست .
درسته که تو اوقات بیکاریم ، اون گوشه موشه ها ، وقتی کسی نیست و خودم با خودم تنهام ، پیش خودم فکر می کنم که اگه کسی بود که می تونست منو عاشق کنه و منو از تجرد در بیاره چه فازی می داد . خیالم راحت می شد که مجرد از این دنیا نرفتم .
ولی خوب . دوست ندارم که به هر قیمتی هم شده متاهل بشم ، بلکه این قضیه رو گذاشتم که زمان برام حل کنه و مطئنم که حل هم خواهد شد .
سعی می کنم وقتمو تا می تونم پر کنم . با باشگاه ، با درس ، تی وی ، بیرون رفتن و ... هزار تا چیز دیگه تا بتونم از زندگیم نهایت استفاده رو ببرم . مگه با یه جا نشستن و دپرس شدن ، می شه زندگی رو ساخت ؟ مگه همه ی زندگی تو داشتن یا نداشتن بی اف و جی اف و پارتنر و این جور چیزا خلاصه می شه ؟ درسته که بودنش خیلی خیلی بهتر از نبودنشه ، ولی نبودش هم نباید زندگی رو از ما بگیره .
آره جونم . زیبایی های دیگه ای هم تو این دنیا هست که بتونیم با کشف کردنشون ، زندگیمون رو شاد تر بکنیم .
من که خیلی وقته به زندگی و به آینده ، با دید مثبت نگاه می کنم .
شما چطور؟



می رسد

می رسد یک آشنا ، تعبیر رویای من است
می دهد تسکین دردم ، او مسیحای من است
عطر یادی می رسد در خلوت تنهایی ام
بی گمان او نیمه ای از روح تنهای من است
انتظار وصل او شاید به پایان می رسد
مرهمی بر سینه ی سوزان و شیدای من است
گم شدم در خویش و می دانم که این سودا ز چیست
او کلید صبح جاویدان ِ شب های من است
نور می بارد و ظلمت می شود از دیده گم
او همان خورشید بی پایان فردای من است

شعری از مجموعه ی "پاشنه ی کفشو بکش ، وقت عبوره پسرم" سروده ی "افسانه رئیسی"

Friday, March 02, 2007

(7) پر ِ پرواز

آخیش ...
بالاخره خلاص شدم ، تازه اونم بعد از شش ماه .
تو این مدت که خبری ازم نبود ، شب و روز کارم این شده بود که تو خونه بشینم و کار کنم .
امروز نتیجه ی این شش ماه رو تقدیم صاحبش کردیم تا ببینیم آخر و عاقبتمون ختم به خیر می شه یا نه . تا خدا چی بخواد . من که خیلی امیدوارم .
انشالله همه ، به هر چی که آرزو دارن و برای رسیدن بهش تلاش می کنن ، برسن .
شاد باشید و موفق .

Wednesday, January 17, 2007

(4) سرمنزل : شتر دیدی ، ندیدی

با سلام خدمت همه ی شما دوستان عزیزم ، انشالله همتون خوب و خوش باشین .
قبل از هرچیزی به اطلاعتون می رسونم که آدرس وبلاگم عوض شد و از این به بعد ، این جا خواهم نوشت . در ضمن آدرس ایمیل من عوض شد و از این به بعد فقط و فقط با آدرس جدیدم با شما در ارتباط خواهم بود . ایمیل جدید من هست :
arad.diarist@yahoo.com

اگه لطف کنید و این آی دی رو توی یاهو مسنجرتون اضافه کنید ، ممنونتون می شم چون از این طریق هم شما و هم من می تونیم موقع آپدیت کردن وبلاگمون ، به همدیگه خبر بدیم . در ضمن همه ی آیدیهای قبلیم رو پاک کردم و شما هم اگه لطف کنید که اون ها رو از لیست مسنجرتون پاک کنید و به اون ها پیغام نفرستید و فقط از طریق ایمیل جدیدم با من در ارتباط باشید ، ممنونتون می شم .

تو این چند روز با اتفاقاتی که افتاد و مطالبی که خوندم و شنیدم ، موضوعی ذهنمو مشغول کرد که تو پست بعدی حتما اون رو می نویسم تا نظر شما رو هم راجع به اون بدونم . چیزی تو مایه های سیب سرخ حوا .
ولی فعلا شاید بپرسین عنوان پست امروزم چه ربطی به مطلبم داشت ؟ عجله نکنید . با خوندن شعر زیر ربطش رو پیدا می کنید . شعری از کتاب "عاشقانه های یک جهنمی" نوشته ی "مهدی مردانی" .
پس فعلا تا پست بعدی ، بوس و بای .


هفت روز عاشقانه

دوباره شنبه وقتی می دویدی
به من با پاکتی میوه رسیدی
و در برخورد ِ ما زمین ریخت
تمام سیب هایی که خریدی
و یکشنبه برای عذر خواهی :
"گلابی ، سرمه ای ، چادر سفیدی"
و باریدی چنان یکشنبه ام را
که از سقف دوشنبه می چکیدی
دوشنبه صبح از آن سوی کوچه
صدای قلب من را می شنیدی
و عصرش که تَه ِ کوچه رسیدم
خودت در سینه ی من می تپیدی
سه شنبه با طنابی از تبسم
مرا بر دار ِ لبخندت کشیدی
مرا آتش زدی در چارشنبه
و با خوشحالی از رویم پریدی
و در خاکستر ِ من پنجشنبه
شبیه گردبادی می وزیدی
و جمعه طبع ِ شوخی ِ تو گُل کرد
به من گفتی شتر دیدی ندیدی

Friday, January 05, 2007

(3) خانه ی دوست کجاست ؟

از هفته ی پیش تا حالا که پست قبلیم رو نوشتم ، فکرم خیلی مشغول شده . یاد گذشته ها افتادم . چند سال ِ گذشته همش جلوی چشام میاد و میره . یاد دوستام افتادم . یاد تک تک اون خاطراتی که تو این چند سال برام رقم زده شد و البته چیزی که بیشتر از همه بهش فکر می کردم ، دوستایی بودن که باعث ناراحتیشون شدم .
وقتی هفته ی قبل اون اعترافا رو نوشتم ، یاد کارایی افتادم که با انجام دادنشون ، باعث شدم چند نفری از دستم ناراحت بشن . تصمیم گرفتم که این جا اون اتفاق ها رو بنویسم و ازشون معذرت خواهی کنم . امیدوارم منو بخشیده باشن .

1- پرستوی کوچک : خیلی وقته ازش خبری ندارم . چند روز پیش از یکی از دوستام حالشو می پرسیدم که گفت اونم چند ماهی می شه ازش خبری نداره . وقتی یاد قرارایی می افتم که باهم درد دل می کردیم ، مخصوصا روزی که برامون سوغاتی آورده بود ، از رفتار خودم ناراحت می شم . می دونم که از دست من خیلی ناراحته ولی همین جا ازش می خوام که منو ببخشه و کارام رو به حساب اینکه هر آدمی ممکنه تو زندگیش اشتباه بکنه ، بذاره . نمی دونم الان این پرستو کجاست . من که دلم خیلی براش تنگ شده . امیدوارم هر جا هست شاد و موفق باشه و به آرزوهاش برسه .

2- پویا : کسی که همیشه تو دلم اونو به خاطر این که دو تا رشته ی درسی رو همزمان با هم می خونه ، تحسین می کردم . چند سال پیش با دخالت های بی جا تو زندگیش ، کمی پامو بیشتر از گلیمم دراز کردم . تو کاری که به من ربطی نداشت ، می خواستم وارد بشم . البته به خاطر اینکه دوستش داشتم می خواستم کمکش کنم و نه چیز دیگه . الان می دونم که اون کارم اشتباه بود . امیدوارم که پویا هم منو ببخشه . و یه چیز دیگه . پویا تو یکی از پست هاش یه داستان کوتاه نوشته بود که به اون پستش غبطه می خوردم . همون پستی که قهرمان داستان از وان حموم در میاد بیرون و بعدش می فهمه که مُرده ...

3- هومن : با حرفام خیلی ناراحتش کردم . امیدوارم اون هم منو ببخشه .

4- تو این سالی که گذشت ، با کسی در ارتباط نبودم و خونه نشین شده بودم ، و تو این مدت نا خواسته دو تا از دوستای خوبم رو هم ناراحت کردم . دو دوستی که از بهترین دوستان مجازی من بودند . کاش اون ها هم منو ببخشن .

دوستی های الان دیگه مثل سابق نیست . بیشتر آدما تو بیشتر این دوستی ها ، دنبال منافعشون می گردن . اعتماد دیگه کم شده . خیلی سخت می شه یه دوست خوب و واقعی پیدا کرد . به قول شاعر :
Batsin bu dunya

Friday, December 29, 2006

(2) یلدا بازی

زمان! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسی نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستی هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کنی .... هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن.... بهتره اهالی رويامونو بدون توقعی ، جواب كنيم نبايد حتی رو بهترين كسا توی بدترين جاها ، حساب كنی .
وقتی وبلاگ
روزبه عزیز و متن جدیدش رو خوندم و فهمیدم قضیه چیه ، یاد اعترافات خودم افتادم . مطالبی که در مورد خودم تو آخرین پست های وبلاگ قبلیم نوشته بودم . دیدم که بد نیست دوباره همون اعتراف ها رو اینجا هم بکنم فقط تنها فرقش اینه که الان یک سال از اون موقع گذشته و خودم رو بهتر شناختم . برای همین بدون اینکه کسی منو وارد این بازی بکنه و بدون اینکه مقرارت این بازی رو بدونم ، بی اجازه ی بقیه ی دوستان و با پررویی تمام ( البته دوستان به بزرگوار خودشون منو ببخشن ) خودم خودمو برای این بازی دعوت می کنم .

1- چیزی که تو این یه سال تغییر نکرده ، فکر کنم قدم باشه . قد متوسطی دارم ( 178 سانت ) و بعضی مواقع از خودم و فیزیک بدنم خیلی خوشم میاد ولی بعضی مواقع هم نه . به قول بقیه شاید اگه قدم کمی بلندتر می شد ، با ابهت تر می شدم . از رنگ جو گندمی موهام ، هم خوشم میاد و هم نه . واسه همین بعضی اوقات که باهاشون حال نمی کنم ، موهامو رنگ می کنم . خیلی دوست دارم موهامو بلند کنم و از پشت ببندم . چند سال پیش این کار وکردم . ولی تازگیا تا موهام بلندتر میشه ، وسط کار پشیمون می شم و اونا رو کوتاه می کنم ولی از چند ماه پیش به طور جدی تصمیم گرفتم که این بار کوتاهشون نکنم .

2- تو وبلاگ قبلیم ، هر متنی رو که می خواستم بنویسم ، صدبار می خوندم و ویرایشش می کردم مبادا به کسی بربخوره و نا خواسته کسی رو ناراحت کنم . البته چون بیشتر اون نوشته ها در مورد زندگی و رابطه ی دو نفره ی من و دوستم بود ، همه ی مطالب رو نمی نوشتم و تنها چیزایی که نوشتنشون به رابطه مون آسیب نمی رسوند رو می نوشتم . خلاصه خیلی مراقب بودم . مخصوصا وقتی که وبلاگم از طرف سازمان پی.جی.ال.او و از طریق برنامه ی رادیویی ، به عنوان اولین وبلاگ به شنونده ها معرفی شد ، بعد از اون سعی می کردم که سطح وبلاگم رو با مطالبی که می نویسم در حد متعارفی نگه دارم . هر چند که این موضوع و داشتن خواننده های زیاد ، فرق زیادی تو نوع نوشته هام و مطالبم ایجاد نکرد چون اون وبلاگ متعلق به من بود و نوع همون نوشته ها و مطالب بود که باعث شده بود وبلاگ پر بیننده ای داشته باشم . درسته تو این یه سال زیاد توی نت نمیومدم و به بقیه ی وبلاگ ها نمی تونستم سر بزنم ، ولی می دونم الان وبلاگ های پر بیننده و با سطح عالی ، کم نداریم مثل همین چند تا وبلاگی که بهشون لینک دادم . تو وبلاگ جدیدم هم همون روند سابق رو ادامه خواهم داد . از خودم خواهم نوشت و زندگی که من اون رو می سازم رو به قلم خواهم کشید .

3- تا قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم ، دوستای زیادی نداشتم . یعنی همیشه خودمو از بقیه کنار می کشیدم و بیشتر عادت داشتم تنها باشم ، شاید هم به خاطر خانواده ام بود که اینطوری رفتار می کردم چون روی دوستام حساسیت زیادی داشتند و مراقب بودن که با چه کسایی دوست می شم مبادا که دوست نابابی داشته باشم . ولی توی خود مدرسه دوستای زیادی داشتم که هیچ وقت سعی نکردم با هیچ کدومشون صمیمی بشم . با همه در حد معمولی دوست بودم طوری که هر وقت از من شماره تلفنمو می خواستن ، به بهونه های مختلف ، بهشون شماره نمی دادم . اما بعد از اینکه وارد دانشگاه شدم ، خیلی اجتماعی تر و راحت تر از قبل رفتار کردم . دوستای خیلی خیلی زیادی پیدا کردم که همیشه دوست داشتن توی جمع هاشون منم باشم . شاید به خاطر درسم ، به خاطر تیپم یا شاید هم به خاطر قیافه ام بود که از هر گروهی دوستای زیادی پیدا کرده بودم .

4- توی روابط خاص خودمون ، تا قبل از این فکر می کردم که کسی نیستم که بتونه دل کسی رو به دست بیارم ، ولی طی اتفاقاتی که تو این یه سال برام افتاد و شناختی که از خودم و خواسته هام پیدا کردم ، دیدم اکثر هم.جنس های خودمون دوست دارن که با من باشن ( البته دخترایی هم بودن که خواستن باهم باشیم ولی ... شاید به قول دوستام ، قیافه ی من ج.ن.د.ه کُشه . نمی دونم ) . تو نگاه اول خیلی ساکت و آروم به نظر می رسم شاید به خاطر این که قیافه ی آرومی دارم ولی می دونم که آروم بودنم به خاطر اینه که وقتی تو یه محیط جدید وارد می شم ، تا بهش عادت کنم بیشتر ترجیح می دم ساکت باشم و آروم . ولی بعدشه که همه جا رو بهم می ریزم و مخ همه رو تیلیت می کنم . بعضیا می گن که قیافه ی تُخس و شیطونی دارم و بعضی ها هم میگن که قیافه ی آرومی دارم . این یه مورد رو خودم فعلا نفهمیدم که کدومش درست تره .

5- بیشتر اوقات دوست دارم که کارهام رو خودم به تنهایی انجام بدم ولی از کارای گروهی هم خیلی خوشم میاد . بیشتر دوست دارم که برنامه ریز کارها من باشم و به نوعی فعالیت ها رو مدیریت و سازماندهی کنم ولی دوست ندارم که این روحیه در من باعث بشه که به کسی زور بگم . چون همیشه خودم رو جای طرف مقابلم می ذارم و بهترین رفتار رو با بقیه سعی می کنم داشته باشم . وقتی کاری رو شروع می کنم ، دوست دارم و می دونم هم که تا آخرش رو می رم و همه ی تلاشم رو می کنم که درست تر انجامش بدم . تا حالا کارای اشتباهی رو هم انجام دادم که درسایی که نتیجه ی این کارها به من داده ، خیلی به دردم خورده و باعث شده که الان به اینجا برسم . باور دارم که اگه بخوام ، می تونم به خواسته ام برسم چون به قول معروف ، از تو حرکت از خدا برکت .

6- تو نظر اول ، وقتی کسی منو می بینه فکر می کنه که خیلی مغرورم . حتی وقتی بار اول حرفامو می شنون این فکرو می کنن ، ولی وقتی بیشتر با من آشنا میشن ، می فهمن که اینطوری نیست و اتفاقا خیلی آدم صادق و ساده ای هستم و شاید همین ویژگی من هست که باعث میشه به آدما خیلی زود اعتماد کنم و اون ها رو هم صادق بدونم . همیشه هم دوست دارم با آدم ها اونطوری رفتار کنم ، که دوست دارم اون ها با من رفتار کنن .

7- ...


اینجا بود که می خواستم شماره ی هفت رو بنویسم . گفتم قبلش برم و یه سری هم به وبلاگ
مهدی عزیز بزنم چون توی وبلاگ روزبه خونده بودم که مهدی ، روزبه رو وارد بازی کرده . وقتی رفتم و مطلب مهدی رو خوندم تازه دوزاریم افتاد که این بازی چیه و چه جوریه . دلم نیومد که مطالب قبلی رو پاک کنم . واسه همین دوباره بازی رو شروع می کنم چون قواعد بازی رو تقریبا فهمیدم که چیه و چطوری باید بازی کرد :

1- هفت ساله بودم که سر دختر همسایه مون رو با آجر زدم شکستم .
2- به قول بقیه نه اون آرادی که تا قبل از دانشگاه ، آخر بچه مثبت بود و سر به زیر ، نه این آرادی که هر روز شیطون تر از روز قبل میشه (البته شیطونیاش منحصر به فرده و به کسی آزار نمی رسونه ) .
3- جلوی چشم خودم ، دو چرخه ام رو دزدیدن و منم برو بر داشتم به دزد نگاه می کردم .
4- وقتی چند تا از تابلوهای نقاشیم رو فروختم ، داشتم از تعجب شاخ در میاوردم . شک کرده بودم که اونی که تابلوهام رو خرید ، مخ درست و حسابی داره یا نه .
5- بعضی مواقع که به رابطه های قبلیم فکر می کنم ، از رفتارهای خودم ناراحت می شم . بعضی وقتا می گم کاش همچین اتفاقاتی برای من نیفتاده بود . کاش محتاط تر قدم بر می داشتم . کاش اون قدیما هم ، خودمو بهتر شناخته بودم . ولی به قول معروف ، اگه همچون تجربه هایی رو پشت سر نگذاشته بودم ، الان به این جا نرسیده بودم .

من 5 نفر اولی که برام کامنت می گذارن و هنوز بازی رو شروع نکردن رو به بازی دعوت می کنم.

Thursday, December 21, 2006

(1) بهانه ای برای نوشتن

چند سال پیش ...
هوا تاریک شده بود . دوستام رفته بودن و من ، تنها ، منتظرش مونده بودم تا کلاسش تموم شه و باهم برگردیم . تا بیاد ، با رویاهام تو ذهنم ، خلوت کرده بودم . داشتم برای آینده مون نقشه می کشیدم . چه کارایی که نمی خواستم براش بکنم .
بالاخره اومد . تو هوای سرد بیرون شروع کردیم به قدم زدن . حرفای اون روزش خیلی متفاوت بود . انگار می خواست یه چیزی رو بهم بفهمونه . هر چی جلوتر می رفتیم ، راحت تر حرفش رو می زد تا اینکه بالاخره بهم گفت دیگه نمی خواد باهم باشیم ...
شب یلدای اون سال ، اولین دوست دخترم از من جدا شد .

چند سالی بعد از چند سال پیش ...
همدیگرو دوست داشتن ، منم هردوشون رو دوست داشتم . واسه همین ، برای اینکه هممون زندگی خوبی رو داشته باشیم و راضی و خوشحال از زندگیمون ، تو یکی از همون روزا ، وقتی یلدا داشت می رسید ، من و اولین دوست پسرم از هم جدا شدیم .

همین اوایل ...
هذیان گویی ، بخشی از روزمرگی لحظات من شده بود . دیدم ننوشتن بهتر از بی هدف نوشتنه . واسه همین ، طولانی ترین شب سال بهانه ای شد برای ننوشتن من .

همین اواخر ...
دلم تنگ شده بود . برای خودم .
خواستم که سالگرد همه ی این خاطرات ، شروعی باشه برای دوباره بودنم .

سالگرد خاطراتم مبارک .