topbella
Showing posts with label BlackBoard. Show all posts
Showing posts with label BlackBoard. Show all posts

Tuesday, April 13, 2010

(63) بعضی وقتا...

بعضی وقتا ، چیزی که انتظارشو نداری اتفاق میفته
بعضی وقتا ، چیزی که انتظارشو داری اتفاق نمیفته
بعضی وقتا ، برنامه ریزی می کنی تا کارا طبق اون پیش بره
بعضی وقتا ، کارا طبق برنامه ای که می خوای پیش نمیره
و بعضی وقتا ...


گاهی گمان نمی کنی و می شود
گاهی ، نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا ، بی اجابت است
گاهی ، نگفته ، قرعه به نام تو می شود

Sunday, April 04, 2010

(62) ازدواج

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. او فکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند. پسر مدتی با این فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.
طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت. پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود. پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.
پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد، پسر پیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است. پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.
پسر با دختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند. اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است. امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است. پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.
به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند. یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است. همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سومتان ازدواج کنم!
چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد. اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟
پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود. اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟! او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!


همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
اما همگان را برای همیشه ، هرگز
مواظب باشید فریب نخورید ، در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید.


برگرفته از نوشته های گروه "funiran"

Saturday, March 27, 2010

(61) مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:

تعهد:
تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.

صميميت:
نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت:
انرژي بخش رابطه ها يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.

اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد + صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد + هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت + هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس + صميميت + تعهد: عشق كامل و مطلوب...

***

"هیچ نمی بینم جز تو"
بگذار هر چه می خواهند بگويند اما من با تو نگاه می کنم نه با آنها که دوردست ترین افق پیش رویشان جایی جز نوک پای بی مقدارشان نیست . با تو می ایستم نه با آنها که دشمنی شان را با خنجری در سینه ات اثبات می کنند ، اما نهایت دوستیشان جز خنجری در پشتت نیست . با تو می آیم نه با آنها که آمدنشان با نقاب لبخند است و رفتنشان با چهره شیطان . با تو نفس می کشم نه با آنها که با حسادتشان طناب داری می بافند بر گردن بی گناهان و روزی هزارمسیح بر صلیب می کند یهودای تلبیس شان ؛ و سر انجام با تو می میرم نه با آنها که درجا زدن در زندگیشان نیز دیگر چاره ای از برای فرورفتنشان نیست و برای یک لحظه بیشتر ماندن ، ذلت هر خاشاکی را به عزت غرق شدن می پذیرند .
بگذار هر چه می خواهند بگویند اما یک لحظه اعتمادت ارزش هزار سال تنفرشان را دارد . آنها نمی دانند که باد هرگز سقوط نخواهد کرد و آب را از غرق شدن هراسی نیست . بر در بسته خویش بیهوده می کوبند.


مطلب اخیر ، برگرفته از وبلاگ "پرسه در سرزمین تنهایی"

Wednesday, March 17, 2010

(59) فلسفه ی چهارشنبه سورى به روایت سياوش اوستا

سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟
براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود:

يكى روز كاووس كى با پسر
نشسته كه سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سياوش بديد
پرانديشه گشت و دلش بردميد
زعشق رخ او قرارش نماند
همه مهر اندر دل آتش نشاند

سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند:

كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش
نمائى مرا سرو بالاى خويش
بياراسته خويش چون نوبهار
بگردش هم از ماهرويان هزار

آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت:

هر آنكس كه از دور بيند ترا
شود بيهش و برگزيند ترا
زمن هر چه خواهى، همه كام تو
بر آرم ، نپيچم سر از دام تو
من اينك به پيش تو افتاده ام
تن و جان شيرين ترا داده ام

سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد:

سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد
همانا كه از شرم ناورد ياد
رخان سياوش چو خون شد ز شرم
بياراست مژگان به خوناب گرم
چنين گفت با دل كه از كار ديو
مرا دور داراد كيوان خديو
نه من با پدر بى وفائى كنم
نه با اهرمن آشنائى كنم

سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:

سر بانوانى و هم مهترى
من ايدون گمانم كه تو مادرى

سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد.
سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از ۱۲۰ جلد كتاب ، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام، بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد:

از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پيش تو
بگفتم نهانى بد انديش تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟
به پيش خردمند رعنا كنى
بزد دست و جامه بدريد پاك
به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
برآمد خروش از شبستان اوى
فغانش زايوان برآمد بكوى

در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست. سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد :

سراسر همه دشت بريان شدند
سياوش بيامد به پيش پدر
يكى خود و زرين نهاده به سر
سخن گفتنش با پسر نرم بود
سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بود گردش روزگار
سرى پرز شرم و تباهى مراست
سياوش سپه را بدا نسان بتاخت
تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت
زآتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو بخشايش پاك يزدان بود
دم آتش و باد يكسان بود
سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند

سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد.

يكى شادمانى شد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست
همه كامه دشمنان كرد پست
بدو گفت شاه، اى دلير جهان
كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا
بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد
نبد بر در گنج بند و كليد!

اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) ، جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.

Tuesday, March 16, 2010

(58) کشش

همه جا شلوغ است و من گم شده ام . در تاریکی این هیاهوی حجیم گم شده ام . من ، تنها ، به سویت می دوم . به خود می کشانیم .
چه راحت مرا به رقص وا می دارد این ترانه ها . از خود به در می شوم .
انگار که چیزی منفجر شده باشد ، صدای خنده ات مرا تکان می دهد . چند قدم عقب رفته ، ولی دوباره به سویت می دوم .
برق چشمانت مرا حریص تر می کند و نیز حرارت بدنت .
بدنم شل می شود ولی همچنان به سویت می دوم .
آغوشم را باز می کنم .
زیر لب ، به یادش هستم .
اسمش را تکرار کنان ، به سویت می دوم .
همه ی توانم را جمع می کنم تا وقتی که به تو رسیدم ، از رویت بگذرم . پرواز کنم .
چه لذت عجیبی دارد گذشتن از تو و بودن با هوای او .
قاشقم را بر می دارم و همراه با کاسه ای به راه می افتم .
صورتم را می پوشانم .
تق تق تق ...

Tuesday, March 09, 2010

(57) طناب

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترين کوهها بالا برود . او پس از سالها تمرين و آماده سازی ، ماجراجويی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار اين کار را فقط برای خود ميخواست تصميم گرفت تنهايی از کوه بالا برود.
شب ، بلنديهای کوه را تماما فرا گرفته بود و هيچ چيزی پيدا نبود . همه چيز سياه بود ، اصلا ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را گرفته بود. همانطور که از کوه بالا مي رفت چند قدمی مانده به قله کوه پايش ليز خورد و در حالی که به سرعت سقوط ميکرد از کوه پرت شد .در حال سقوط فقط لکه های سياهي را در مقابل چشمانش ميديد و احساس وحشتناک مکيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود می گرفت .همچنان سقوط ميکرد و در آن لحظه ترسی عظيم تمام وجودش را گرفته بود . اکنون فکر ميکرد که چقدر به مرگ نزديک است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود . در اين لحظه چاره ای برايش نماند جز اينکه فرياد بکشد : خدايا کمکم کن .
ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : از من چه می خواهی ؟
- ای خدا نجاتم بده !
- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟
- البته که باور دارم .
-اگر باور داری طنابی که بدور کمرت بسته شده است را پاره کن .
يک لحظه سکوت و مرد تصميم گرفت با تمام وجود به طناب بچسبد.

گروه نجات ميگويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را پيدا کرده اند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود . اين تنها در حالی بود که او يک متر با زمين فاصله داشت.

وشما ؟
چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟
آيا حاضريد آنرا رها کنيد ؟
در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد هرگز فکر نکنيد که او شما را فراموش کرده يا تنها گذاشته است که خداوند همواره با شماست .

( گردآورنده و مترجم :زهرا ابراهيمي )

Sunday, March 07, 2010

(56) مجال عاشقی

جیرجیرک روزی به خرس گفت: عاشقت شدم!
خرس گفت: الان وقت خواب زمستانیه... بعد بیا حرف بزنیم .
زمستان گذشت و خرس بیدار شد .
هرچه گشت جیرجیرک را نیافت...
او نمیدانست که جیرجیرک فقط 3 روز عمر میکند .

Friday, March 05, 2010

(55) همدم من

تنهايي كه باشد ، ديگر تو را نمي خواهم ...

اوهمه دنيايم را پر مي كند

Tuesday, March 02, 2010

(53) خاموشی

ترانه ی نرم خواندی . گفتند مست بخوان ، شا د .
خواندی . گفتند بیش از این .
نرم خواندی .
مست بودند. ناشاد.
گفتند شاد و مست بیش از این...
...
حالا دیگر نمی خوانی . صدایت خاموش شده است .
دیگر این جا نه مستی ، نه نرمی ، نه شادی.
تنها خاموشی ست.

Friday, February 26, 2010

(51) اتاق خالی

وقتی دستت را بریدی که داشتی میوه پوست می گرفتی ، شاید برای من... پشت روزنامه ها بودم که این اتفاق افتاد... گفتم چیزی نیست ، زود خوب می شود... مهم این است که درد ندارد... و تو هیچ نگفتی... وقتی خون تمام اتاق را پوشاند ، فهمیدم که درد هم داشته است... از پشت روزنامه ها نگاه کردم... گفتم چیزی نیست... درد زود فراموش می شود... و باز با دستانت میوه پوست خواهی گرفت... و تو باز هیچ نگفتی... چون دیگر نه درد داشتی... و نه دستی برای پوست گرفتن میوه... از درون روزنامه ها بیرون نیامدم... اما گفتم مهم نیست... میوه را با پوست خواهیم خورد... خوب است که هنوز هستی... و تواین بارهم هیچ نگفتی... نمی توانستی چیزی بگویی... نبودی که بگویی... روزنامه ها را کنار گذاشتم و به صندلی تو خیره شدم... میوه هنوز دست نخورده درون بشقاب مانده بود... اتاق خالی خالی بود...

Friday, February 02, 2007

(6) MAAAAAAACH

روز جهانی بوسه مبارک .
روی گل همتون رو می بوسم . شاد باشین و موفق .
( این روز ها سرم خیلی شلوغه و زیاد نمی تونم توی نت بیام ، به خاطر همین از دوستان عزیزم که کامنت گذاشتن و هنوز جواب کامنتشون رو ندادم ، معذرت خواهی می کنم . انشالله در اولین فرصت ، این کار رو انجام می دم .)

Saturday, January 20, 2007

(5) میوه ی ممنوعه

این مطلب شاید برای کسایی قابل تامل باشه که مثل خودم به خدا اعتقاد دارند . پس اگه شما هم معتقد به ذات اقدسی به نام خدا هستید ، مطلب زیر رو بخونید تا شاید بتونیم جوابی برای این سوال پیدا کنیم .

آدم و حوا آفریده شدند . خدا همه چیز براشون فراهم کرده بود و بهترین نعمت ها رو در اختیارشون گذاشته بود ولی فقط ... فقط اینکه بهشون گفته بود نباید از میوه ی درخت مقدس بخورند و گرنه دچار شدید ترین عذاب ها خواهند شد . ( اسم های مختلفی به این میوه دادن مثل سیب ، گندم و ... )
همونطور که می دونیم انسان به خاطر قدرت اختیار و انتخاب و عقلی که خدا بهش داده بود از سایر موجودات از جمله فرشته ها متمایز و برتر شناخته می شد .
آدم و حوا هم به خدا قول دادن که از اون میوه نخورن .
روزی از روزا ، آدم که رفته بود تا غذا جمع کنه ، شیطان که دنبال فرصتی برای خالی کردن عقده اش بود ، به حوا ظاهر می شه و اون رو دچار وسوسه می کنه . بهش می گه میوه ای که خدا گفته نخورید ، بهترین و خوشمزه ترین ِ میوه هاست و خدا می خواد اون رو برای خودش نگه داره وگرنه اگه غیر از این بود ، اون میوه رو نمی آفرید . این میوه خیلی خاصّه . لااقل یک بار امتحانش کن تا ببینی حق با منه .
گشنگی و وسوسه ، هر دو دست به دست هم دادن تا حوا پای درخت رفت و میوه رو چید . میوه رو نزدیک دهنش برد و اولین گاز رو که زد همه چیز به هم ریخت . وقتی چشم باز کرد دید که خودش و آدم ، از بهشت پرت شده اند روی زمین .
این جا بود که خدا بهشون گفت : شما به حرف من گوش نکردید . اون میوه هیچ فرقی با میوه های دیگه نداشت . یه میوه ی معمولی بود . فقط می خواستم ببینم چقدر از من حساب می برید و از خالق خودتون اطاعت می کنید یا نه ؟ و حالا که حرفمو زیر پا گذاشتین ، عذاب ِ بودن روی زمین رو تو سرنوشتتون قرار می دم تا خودتون راه رسیدن به بهشت رو پیدا کنید . البته براتون کمک هایی هم خواهم فرستاد چون بدون اون ها شما دوباره تو راه های هزارتوی شیطانی گم می شید که به هیچ جا نمی رسه و فقط پوچی نصیبتون می شه .
و از این جا بود که سرنوشت انسان با اختیار و انتخاب و عقل و درایتش پیوند خورد .

منی ( من نوعی ) که از سرگذشت پیامبرها و کارهاشون و قوم های مختلف خبر دارم و همینطور به خدا هم معتقدم ، با خوندن این داستان یه سوال خیلی بزرگ تو ذهنم ایجاد می شه . همونطور که خدا خودش هم تو کتاباش گفته ، وقتی حکمی رو برای انسان ها می فرسته و اون ها رو به اطاعت از اون حکم دعوت می کنه ، ما باید درستی اون حکم رو بپذیریم و ازش اطاعت کنیم . ساده تر بگم . دستورای خدا رو باید قبول کنیم . چه علت به وجود اومدن اون حکم رو بدونیم یا چه ندونیم . بلکه همین شرط کافیه که بودن اون حکم از طرف خدا ، ما رو مجبور می کنه که از اون حکم اطاعت کنیم .
مثلا تو همون سرگذشت آدم و حوا هم ، درسته که خوردن میوه ، خودش به تنهایی هیچ اشکال و خطری براشون نداشت ، مسئله ی اصلی تو این بود که چون آدم و حوا حکم خدا رو زیر پا گذاشتن ، دچار قهر الهی شدن وگرنه خدا خودش هم بعدا بهشون گفت که فقط می خواستم ببینم از کسی که شما رو آفریده در چه حد اطاعت می کنید و چه مقدار حرفاشو قبول دارید .
حالا هم این مسئله به وجود می آد . همون طور که می دونیم ، عشق و دوست داشتن ، احساسی هست که تو وجود ما به امانت گذاشته شده و انسان باید اون رو به دوش بکشه و به بهترین صورت ، اون رو شکوفا کنه . حالا کسی عاشق هم ج/ن/س خودش می شه . آیا این خودش به تنهایی ، گناه به حساب می آد ؟
می دونیم که تو قرآن ل/و/ا/ط یک گناه کبیره به حساب می آد و هرکس این عمل رو انجام بده ، شدیدترین عذاب ها رو به سمت خودش می کشونه . درسته که ما می دونیم عاشق هم ج/ن/س شدن ، کار اشتباهی نیست و هیچ گناهی رو در پی نداره وحتی شاید عشق تکامل یافته ای باشه ولی به خاطر این که خدا همچین دستوری داده – هر چند ما علت این دستور رو ندونیم – مجبوریم از این حکم اطاعت کنیم . چون که از طرف خداست و اون به همه چیز اشراف داره و علت همه چیز رو می دونه در صورتی که انسان آگاه به همه چیز نیست .
یه چیز دیگه . شاید برای اطاعت کردن از این دستور خداوند ، بگیم که خدا رابطه ی ج/ن/س/ی بین دو هم ج/ن/س رو گناه شمرده . به خاطر همین ما میاییم و این نوع رابطه رو تو زندگی دونفره مون حذف می کنیم و همه چیز ختم می شه به رابطه ی عاطفی و عشقولانه بین دو نفر . به نظرتون این چه طور می شه ؟ آیا همچین چیزی می تونه وجود داشته باشه ؟ و اگر باشه ، می تونه ادامه پیدا بکنه ؟

نمی دونم تا چه حد تونستم منظورمو بیان کنم . لپ کلامم این بود که چطور باید به این حکم خدا نگاه کنیم ؟ کاری نداشته باشیم که این دستور درسته یا نه . فقط صرف این که این دستور از طرف خداست ، باید از اون اطاعت کنیم ؟ و اگه قراره اطاعت کنیم ، روابطمون باید به رابطه ی عاطفی ختم بشه ؟



همین که چشم تو بر من ...
همین که چشم تو بر من نگاه می انداخت
مرا به وسوسه ی یک گناه می انداخت
اگر چه بودن ِ با تو گناه بود ، ولی
گناه که کار ِ دلم را راه می انداخت
می آمدی و نگاهت که پاک و روشن بود
مرا دوباره به روز ِ سیاه می انداخت
فشار ِ چشم تو کم بود آن وسط ، لکنت
مرا همیشه ز چاله به چاه می انداخت
تفاوت ِ تو و دریا به لحن ِ گرمت بود
مرا سکوت ِ تو در اشتباه می انداخت
و روز ِ دیگر از آن عشق توبه می کردم
که باز چشم تو بر من نگاه می انداخت

شعری از مجموعه ی "عاشقانه های یک جهنمی" سروده ی "مهدی مردانی"