topbella
Showing posts with label Lyrics. Show all posts
Showing posts with label Lyrics. Show all posts

Thursday, March 10, 2011

(72) دور ولی نزدیک

دو روزه که تو رفتی، انگار برام یه ساله
به یاد تو نباشم، یه لحظه هم محاله
الان تو در چه حالی، همش برام سواله
خیلی دلم گرفته، برای اونکه رفته
دو روزه حالم اینه، میمیرم تا یه هفته
دلم تنگه براشو، دلم کرده هواشو، یادم میاد نگاشو، دلم میخواد صداشو ...
خدا كنه كه اونم، به یاد من بیفته
دلش برام تنگ بشه، خودش كه اینو گفته
دلم میگه صدامو، از راه دور شنفته
اون روزی كه بیادش براش یه گل میگیرم، خدا كنه تا اون روز زنده باشم نمیرم

Tuesday, November 02, 2010

(70) باران

اين مطلب رو مي نويسم واسه اين كه ميخوام امروزو توي ذهنم واسه هميشه به ياد داشته باشم.
به ياد داشته باشم كه بعد مدت ها ،‌بارون به گونه هام زد.


اگه از جاده دلسردم ،‌ اگه راهمو گم كردم
تو با من باش و از اول يه كاري كن كه برگردم
اگه از غصه بيزارم ،‌ اگه دائم گرفتارم
تو كاري كن بدونم كه تو اين بن بست تو رو دارم
تو رو دارم...

هنوزم وقت دلتنگي به ياد گريه ميفتم
تو رو ميبينم و ميگم خدايا خيلي آشفتم
هنوزم وقت دلتنگي ، اگه اين جاده تاريكه
به ياد تو كه ميفتم ، ميبينم عشق نزديكه

نمي دونم كجا مي رم ، نمي دونم كجا هستم
نفهميدم رو دوشم بود همون باري كه مي بستم
اگه از جاده دلسردم ،‌ اگه راهمو گم كردم
تو با من باش و از اول يه كاري كن كه برگردم

Wednesday, March 03, 2010

(54) مهر و مهتاب را چه شد؟

تو را نمی دانم اما
اولین نگاه من به تو
نه از سر مهر بود
و نه در زیر ماهتاب

ولی روزگار باره و بارها
نگاه ما را در هم آمیخت
تا به تو بیاندیشم

و این بار
از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم
هر چند که همگان
این نگاه را خالی از فکر پنداشتند
و من هنوز نمی دانم
که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم
یا در پی عشق ، به فکر فرو رفتم .

امروز مرور می کنم آن روز ها را
و یقین دارم بسیاری همچون من
نیازمند این نگاه به زندگی هستند
و شاید این تجربه
آنان را به راهی که هموار تر است برساند .

Monday, March 01, 2010

(52) یلدا

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر ، امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین ِ برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برقی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بی کران ، به جاویدان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود .


همه چیز با خوندن " یلدا " شروع شد . یلدا کتابیه در مورد تفاوت بین عشق و هوس . کتابیه در مورد خواسته های مردم از همدیگه ، که بعضی ها به خاطر عشق ، در دام هوس دیگران می افتند . کتابیه در مورد قاتل هزاران هزاران فرد بی گناه که خواسته یا نا خواسته محبور به زندگی با آن هستند . کتابیه در مورد ایدز .
این شعر فروغ فرخ زاد رو تا قبل از خوندن رمان " یلدا " خیلی خونده بودم . ولی بعد از خوندن این کتاب ، فهمیدم که این شعر رو فقط خونده بودم و به معناش پی نبرده بودم و چقدر دردناک بود معنای واقعیه این شعر فروغ ...

یکی از شخصیت های این رمان ، دختری هست که به دنبال عشق واقعی در دام هوس فرد دیگری می افته و شخصیتش رو از دست می ده . ذهن این دختر همیشه مملو از این شعره :
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
این قسمت از شعر ، بیان گر احساس دختر در لحظه ی هم آغوشی با معشوقش هست . وقتی که از دید خود دختر ، به هر چی که می خواسته می رسه و آسمان رویا هاش پر از شهاب می شه .
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین ِ برکه های شب شدم
این قسمت از شعر هم بیانگر فریب خوردن دختر هست ، که او در پی عشق ، در دام هوس پسری بیمار می افته .

از اون به بعد ، هر وقت این شعر رو می خونم احساس غم عجیبی به من دست می ده ، دلم برای گریه کردن تنگ می شه .
در نهایت ، هر چی از این رمان بگم ، کمه و تا خود شما این داستان رو نخونید نمی تونید به نقاط بی نهایت مثبت و تاثیر گذار اون پی ببرید .
به نظر من تا دیر نشده ، برید و این داستان رو بخونید . چون حالا فهمیدم که اگه دیرتر با این رمان آشنا شده بودم ، ممکن بود که بهترین لحظات زندگیم رو از دست بدم . پس شما هم تا دیر نشده ، این کتاب رو بخونید .

رمان "یلدا " ، نوشته ی " م . مودب پور "

Saturday, February 20, 2010

(50) ...اگر

اگر این رود بداند
که من چقدر بی چراغ
از چم وخم این شب گذشته ام
به خدا عصبانی می شود
می رود ماه را از آسمان می چیند...

اگر این ماه بداند
که من چقدر بی آسمان و ستاره زیسته ام
یعنی زندگی کرده ام...،
اگر این پرستو بداند که من چقدر تو را دوست دارم
به خدا زمین از رفتن این همه دایره باز .... باز می ماند

چه دیر آمدی حالای صد هزار ساله ی من،
من این نیستم که بوده ام
او که من بود آن همه سال،
رفته زیر سایه ی آن بید بی نشان مرده است.



شعری از مجموعه اشعار "سید علی صالحی"

Saturday, March 10, 2007

(9) انتخاب

چند وقت پیش بود که یه فیلم جالب دیدم . الان اسمش یادم نمی آد ، بازیگر نقش اول مردش همون بازیگر نقش اول مرد فیلم های مومیایی و جرج جنگل بود .
داستان فیلم از این قرار بود که این آقا پسر (اسمش رو مثلا جرج می ذاریم) ، یه دختری رو یه جایی دیده بود و با یه نگاه عاشقش شده بود (اسم دختره رو هم سارا می ذاریم ) . خیلی دوست داشت که بهش برسه تا اینکه ...
تا این که یه روز ، شیطون ، که از این قضیه خبردار میشه ، سر راهش قرار میگیره . بهش پیشنهاد می ده که روحش رو ازش می گیره و در عوضش اون می تونه هفت تا آرزو بکنه و شیطون اون رو به آرزوهاش برسونه .
جرج اولش کلی با خودش کلنجار می ره تا بالاخره وقتی شیطون یادش میاره که می تونه به سارا برسه ، جرج هم قبول می کنه و روحش رو می فروشه . شیطون هم یه کنترل بهش می ده تا هروقت نیاز داشت ، با استفاده از اون ، شیطون رو احضار کنه .
شیطون می گه چه آرزویی داری و اون می گه که اون قدر ثروت و قدرت داشته باشم تا پیش کسی که دوستش دارم باشم و تو یه آن همه چی عوض می شه ... تا چشاش رو باز می کنه می بینه که پیش سارا هست . تو یه کشور آسیای شرقی هستن و تاجر بزرگیه ولی درسته که به سارا رسیده و باهاش ازدواج کرده ، ولی سارا دوستش نداره و با استاد آموزش زبانش یه سر و سری داره . که وقتی جرج این قضیه رو می فهمه حسابی کفری می شه و ... دکمه ی کنترل رو فشار میده .
وقتی شیطون می آد ، جرج بهش میگه که چرا آرزومو اینطور برآورده کردی ؟ مگه نخواسته بودم که باهم باشیم ؟ شیطون هم گفت که تو خواسته بودی که فقط با سارا باشی ، آرزو نکرده بودی که اون هم تو رو دوست داشته باشه . سارا از آدمای با احساس خوشش می آد .
تا اینکه آرزوی بعدیش رو می کنه . جرج آرزو می کنه که آدمی با احساس باشه تا بتونه دل سارا رو ببره ... وقتی چشم باز می کنه می بینه که با سارا توی ساحلند و سارا عاشقونه نگاش میکنه . ولی این دفعه هم مشکل این جا بود که از بس که با احساس شده بود و همش شعر می گفت ، حال سارا رو بهم می زنه و سارا با چند تا پسر دیگه می ره ... که جرج دوباره دکمه ی کنترل رو می زنه .
این دفعه جرج آرزو می کنه که قد بلند و معروف باشه و خیلی طرفدار داشته باشه ... وقتی چشم باز می کنه می بینه که بسکتبالیسته معروفیه و همه براش می میرن . وقتی سارا در نقش یک خبرنگار پیشش می آد و می خواد که باهاش باشه ، صحبتاشون به س/ک/س کشیده می شه و وقتی جرج توی رخت کن ، حوله اش رو کنار می زنه تا آ/ل/ت/ش رو به سارا نشون بده ، سارا از تعجب داد می زنه و فرار می کنه . می دونین چرا ؟ چون با اینکه قد خیلی بلندی داشت ولی بر عکس قدش ، آ/ل/ت/ش خیلی خیلی کوچیک بود طوری که خودش هم از ترس غش می کنه .
دفعه ی بعد آرزو می کنه که خوشتیپ و جذاب باشه و آ/ل/ت/ش هم بزرگ باشه ... وقتی چشم باز می کنه می بینه که تو یه مهمونی هست و اون یه نویسنده ی خیلی خیلی معروفه که همه ی دخترا براش می میرن و از سر و کولش بالا می رن . که یه دفعه سارا رو می بینه . سارا می آد پیشش و بهش ابراز علاقه می کنه و بالاخره باهم می رن خونه ی جرج تا شب رو باهم باشن ولی وقتی که تو اتاق خواب می رن می بینن که یه پسر رو تخت خوابیده و بالاخره معلوم می شه که جرج ، گ/ی هست و دختره تا موضوع رو می فهمه ، میذاره در می ره ...
تا اینکه بالاخره به آخر فیلم می رسیم . جرج زندانی شده . جرج فکر می کرده که هنوز دو سه تا آرزوی دیگه هم میتونه بکنه ولی شیطون بهش می گه که فقط یه آرزو براش باقی مونده . جرج می خواست که روحش رو پس بگیره ولی شیطون می گه که جرج نمی تونه این کارو بکنه چون تعهد نامه امضا کرده و بعد از آخرین آرزو ، روحش مال شیطون می شه . جرج که حسابی گیج شده بود که آخرین آرزوش چی می تونه باشه ، آیا آرزو بکنه که از زندان خارج بشه ؟ و اون وخ همه چی تموم شه و روحش هم مال شیطون بشه ؟
که بالاخره آخرین آرزوش رو می کنه . آرزو می کنه که عشقش – یعنی سارا - تو زندگی خوشبخت باشه .
جرج تا این آرزو رو می کنه ، همه چی عوض می شه . می بینه که به همون اتاق شیطون برگشته و شیطون در حالی که لبخند می زنه ، بهش نگاه می کنه .
شیطون می گه این دعایی که کردی - یعنی قبل از این که به فکر خودت باشی ، به فکر بقیه بودی - این آرزو ، ماده ای از کتاب قوانین هست که طبق اون ، توافق نامه ی بین من و تو باطل میشه و دیگه تو مجبور نیستی روحت رو به من بدی . روحت برای خودت می مونه .
بعد شیطون بهش می گه که :
شیطون یا خدا تو وجود خود آدمه . جهنم و بهشت هم تو همین دنیاست که با کارایی که ما می کنیم ، اون رو می سازیم . روحت مال خداست . نمی تونی اون رو بفروشی . کار شیطون اینه که با افکارت بازی کنه تا منحرفت کنه . کافیه که فقط بخوای راه درست رو انتخاب کنی. اون وقت همه چی درست می شه .
می دونین آخر فیلم چی می شه ؟
هه هه هه . دیگه اونش رو نمی گم و می ذارم به عهده ی خودتون تا برین و فیلم رو ببینید .

..........

فاصله ای به وسعت یک پلک زدن

چشم هایم را که بستم ، زنده شدی
به همان زیبایی روز اول ، با همان لبخند همیشگی
ولی باید می کشتمت تا زندگی کنم
چشمهایم را باز کردم

Sunday, March 04, 2007

(8) سبز مثل نور

منم هیچ کسی رو ندارم که باهاش لاو بترکونم و عشقولانه در کنم ولی نه خودمو تنها حس می کنم ، نه غمگینم و نه نا امید . زندگی تو این دنیا می تونه اون قدر هرکسی رو گرفتار خودش بکنه که اصلا نفهمیم چی بود و چی شد و زمان چطور گذشت . انگار همین دیروز بود که همه ی اون اتفاقات رو پشت سر گذاشتم. ولی الان که به گذشته فکر می کنم ، فقط می خندم . به این که آینده خیلی زودتر و خیلی بهتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم در انتظار ماست .
درسته که تو اوقات بیکاریم ، اون گوشه موشه ها ، وقتی کسی نیست و خودم با خودم تنهام ، پیش خودم فکر می کنم که اگه کسی بود که می تونست منو عاشق کنه و منو از تجرد در بیاره چه فازی می داد . خیالم راحت می شد که مجرد از این دنیا نرفتم .
ولی خوب . دوست ندارم که به هر قیمتی هم شده متاهل بشم ، بلکه این قضیه رو گذاشتم که زمان برام حل کنه و مطئنم که حل هم خواهد شد .
سعی می کنم وقتمو تا می تونم پر کنم . با باشگاه ، با درس ، تی وی ، بیرون رفتن و ... هزار تا چیز دیگه تا بتونم از زندگیم نهایت استفاده رو ببرم . مگه با یه جا نشستن و دپرس شدن ، می شه زندگی رو ساخت ؟ مگه همه ی زندگی تو داشتن یا نداشتن بی اف و جی اف و پارتنر و این جور چیزا خلاصه می شه ؟ درسته که بودنش خیلی خیلی بهتر از نبودنشه ، ولی نبودش هم نباید زندگی رو از ما بگیره .
آره جونم . زیبایی های دیگه ای هم تو این دنیا هست که بتونیم با کشف کردنشون ، زندگیمون رو شاد تر بکنیم .
من که خیلی وقته به زندگی و به آینده ، با دید مثبت نگاه می کنم .
شما چطور؟



می رسد

می رسد یک آشنا ، تعبیر رویای من است
می دهد تسکین دردم ، او مسیحای من است
عطر یادی می رسد در خلوت تنهایی ام
بی گمان او نیمه ای از روح تنهای من است
انتظار وصل او شاید به پایان می رسد
مرهمی بر سینه ی سوزان و شیدای من است
گم شدم در خویش و می دانم که این سودا ز چیست
او کلید صبح جاویدان ِ شب های من است
نور می بارد و ظلمت می شود از دیده گم
او همان خورشید بی پایان فردای من است

شعری از مجموعه ی "پاشنه ی کفشو بکش ، وقت عبوره پسرم" سروده ی "افسانه رئیسی"

Saturday, January 20, 2007

(5) میوه ی ممنوعه

این مطلب شاید برای کسایی قابل تامل باشه که مثل خودم به خدا اعتقاد دارند . پس اگه شما هم معتقد به ذات اقدسی به نام خدا هستید ، مطلب زیر رو بخونید تا شاید بتونیم جوابی برای این سوال پیدا کنیم .

آدم و حوا آفریده شدند . خدا همه چیز براشون فراهم کرده بود و بهترین نعمت ها رو در اختیارشون گذاشته بود ولی فقط ... فقط اینکه بهشون گفته بود نباید از میوه ی درخت مقدس بخورند و گرنه دچار شدید ترین عذاب ها خواهند شد . ( اسم های مختلفی به این میوه دادن مثل سیب ، گندم و ... )
همونطور که می دونیم انسان به خاطر قدرت اختیار و انتخاب و عقلی که خدا بهش داده بود از سایر موجودات از جمله فرشته ها متمایز و برتر شناخته می شد .
آدم و حوا هم به خدا قول دادن که از اون میوه نخورن .
روزی از روزا ، آدم که رفته بود تا غذا جمع کنه ، شیطان که دنبال فرصتی برای خالی کردن عقده اش بود ، به حوا ظاهر می شه و اون رو دچار وسوسه می کنه . بهش می گه میوه ای که خدا گفته نخورید ، بهترین و خوشمزه ترین ِ میوه هاست و خدا می خواد اون رو برای خودش نگه داره وگرنه اگه غیر از این بود ، اون میوه رو نمی آفرید . این میوه خیلی خاصّه . لااقل یک بار امتحانش کن تا ببینی حق با منه .
گشنگی و وسوسه ، هر دو دست به دست هم دادن تا حوا پای درخت رفت و میوه رو چید . میوه رو نزدیک دهنش برد و اولین گاز رو که زد همه چیز به هم ریخت . وقتی چشم باز کرد دید که خودش و آدم ، از بهشت پرت شده اند روی زمین .
این جا بود که خدا بهشون گفت : شما به حرف من گوش نکردید . اون میوه هیچ فرقی با میوه های دیگه نداشت . یه میوه ی معمولی بود . فقط می خواستم ببینم چقدر از من حساب می برید و از خالق خودتون اطاعت می کنید یا نه ؟ و حالا که حرفمو زیر پا گذاشتین ، عذاب ِ بودن روی زمین رو تو سرنوشتتون قرار می دم تا خودتون راه رسیدن به بهشت رو پیدا کنید . البته براتون کمک هایی هم خواهم فرستاد چون بدون اون ها شما دوباره تو راه های هزارتوی شیطانی گم می شید که به هیچ جا نمی رسه و فقط پوچی نصیبتون می شه .
و از این جا بود که سرنوشت انسان با اختیار و انتخاب و عقل و درایتش پیوند خورد .

منی ( من نوعی ) که از سرگذشت پیامبرها و کارهاشون و قوم های مختلف خبر دارم و همینطور به خدا هم معتقدم ، با خوندن این داستان یه سوال خیلی بزرگ تو ذهنم ایجاد می شه . همونطور که خدا خودش هم تو کتاباش گفته ، وقتی حکمی رو برای انسان ها می فرسته و اون ها رو به اطاعت از اون حکم دعوت می کنه ، ما باید درستی اون حکم رو بپذیریم و ازش اطاعت کنیم . ساده تر بگم . دستورای خدا رو باید قبول کنیم . چه علت به وجود اومدن اون حکم رو بدونیم یا چه ندونیم . بلکه همین شرط کافیه که بودن اون حکم از طرف خدا ، ما رو مجبور می کنه که از اون حکم اطاعت کنیم .
مثلا تو همون سرگذشت آدم و حوا هم ، درسته که خوردن میوه ، خودش به تنهایی هیچ اشکال و خطری براشون نداشت ، مسئله ی اصلی تو این بود که چون آدم و حوا حکم خدا رو زیر پا گذاشتن ، دچار قهر الهی شدن وگرنه خدا خودش هم بعدا بهشون گفت که فقط می خواستم ببینم از کسی که شما رو آفریده در چه حد اطاعت می کنید و چه مقدار حرفاشو قبول دارید .
حالا هم این مسئله به وجود می آد . همون طور که می دونیم ، عشق و دوست داشتن ، احساسی هست که تو وجود ما به امانت گذاشته شده و انسان باید اون رو به دوش بکشه و به بهترین صورت ، اون رو شکوفا کنه . حالا کسی عاشق هم ج/ن/س خودش می شه . آیا این خودش به تنهایی ، گناه به حساب می آد ؟
می دونیم که تو قرآن ل/و/ا/ط یک گناه کبیره به حساب می آد و هرکس این عمل رو انجام بده ، شدیدترین عذاب ها رو به سمت خودش می کشونه . درسته که ما می دونیم عاشق هم ج/ن/س شدن ، کار اشتباهی نیست و هیچ گناهی رو در پی نداره وحتی شاید عشق تکامل یافته ای باشه ولی به خاطر این که خدا همچین دستوری داده – هر چند ما علت این دستور رو ندونیم – مجبوریم از این حکم اطاعت کنیم . چون که از طرف خداست و اون به همه چیز اشراف داره و علت همه چیز رو می دونه در صورتی که انسان آگاه به همه چیز نیست .
یه چیز دیگه . شاید برای اطاعت کردن از این دستور خداوند ، بگیم که خدا رابطه ی ج/ن/س/ی بین دو هم ج/ن/س رو گناه شمرده . به خاطر همین ما میاییم و این نوع رابطه رو تو زندگی دونفره مون حذف می کنیم و همه چیز ختم می شه به رابطه ی عاطفی و عشقولانه بین دو نفر . به نظرتون این چه طور می شه ؟ آیا همچین چیزی می تونه وجود داشته باشه ؟ و اگر باشه ، می تونه ادامه پیدا بکنه ؟

نمی دونم تا چه حد تونستم منظورمو بیان کنم . لپ کلامم این بود که چطور باید به این حکم خدا نگاه کنیم ؟ کاری نداشته باشیم که این دستور درسته یا نه . فقط صرف این که این دستور از طرف خداست ، باید از اون اطاعت کنیم ؟ و اگه قراره اطاعت کنیم ، روابطمون باید به رابطه ی عاطفی ختم بشه ؟



همین که چشم تو بر من ...
همین که چشم تو بر من نگاه می انداخت
مرا به وسوسه ی یک گناه می انداخت
اگر چه بودن ِ با تو گناه بود ، ولی
گناه که کار ِ دلم را راه می انداخت
می آمدی و نگاهت که پاک و روشن بود
مرا دوباره به روز ِ سیاه می انداخت
فشار ِ چشم تو کم بود آن وسط ، لکنت
مرا همیشه ز چاله به چاه می انداخت
تفاوت ِ تو و دریا به لحن ِ گرمت بود
مرا سکوت ِ تو در اشتباه می انداخت
و روز ِ دیگر از آن عشق توبه می کردم
که باز چشم تو بر من نگاه می انداخت

شعری از مجموعه ی "عاشقانه های یک جهنمی" سروده ی "مهدی مردانی"

Wednesday, January 17, 2007

(4) سرمنزل : شتر دیدی ، ندیدی

با سلام خدمت همه ی شما دوستان عزیزم ، انشالله همتون خوب و خوش باشین .
قبل از هرچیزی به اطلاعتون می رسونم که آدرس وبلاگم عوض شد و از این به بعد ، این جا خواهم نوشت . در ضمن آدرس ایمیل من عوض شد و از این به بعد فقط و فقط با آدرس جدیدم با شما در ارتباط خواهم بود . ایمیل جدید من هست :
arad.diarist@yahoo.com

اگه لطف کنید و این آی دی رو توی یاهو مسنجرتون اضافه کنید ، ممنونتون می شم چون از این طریق هم شما و هم من می تونیم موقع آپدیت کردن وبلاگمون ، به همدیگه خبر بدیم . در ضمن همه ی آیدیهای قبلیم رو پاک کردم و شما هم اگه لطف کنید که اون ها رو از لیست مسنجرتون پاک کنید و به اون ها پیغام نفرستید و فقط از طریق ایمیل جدیدم با من در ارتباط باشید ، ممنونتون می شم .

تو این چند روز با اتفاقاتی که افتاد و مطالبی که خوندم و شنیدم ، موضوعی ذهنمو مشغول کرد که تو پست بعدی حتما اون رو می نویسم تا نظر شما رو هم راجع به اون بدونم . چیزی تو مایه های سیب سرخ حوا .
ولی فعلا شاید بپرسین عنوان پست امروزم چه ربطی به مطلبم داشت ؟ عجله نکنید . با خوندن شعر زیر ربطش رو پیدا می کنید . شعری از کتاب "عاشقانه های یک جهنمی" نوشته ی "مهدی مردانی" .
پس فعلا تا پست بعدی ، بوس و بای .


هفت روز عاشقانه

دوباره شنبه وقتی می دویدی
به من با پاکتی میوه رسیدی
و در برخورد ِ ما زمین ریخت
تمام سیب هایی که خریدی
و یکشنبه برای عذر خواهی :
"گلابی ، سرمه ای ، چادر سفیدی"
و باریدی چنان یکشنبه ام را
که از سقف دوشنبه می چکیدی
دوشنبه صبح از آن سوی کوچه
صدای قلب من را می شنیدی
و عصرش که تَه ِ کوچه رسیدم
خودت در سینه ی من می تپیدی
سه شنبه با طنابی از تبسم
مرا بر دار ِ لبخندت کشیدی
مرا آتش زدی در چارشنبه
و با خوشحالی از رویم پریدی
و در خاکستر ِ من پنجشنبه
شبیه گردبادی می وزیدی
و جمعه طبع ِ شوخی ِ تو گُل کرد
به من گفتی شتر دیدی ندیدی