topbella

Saturday, March 27, 2010

(61) مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:

تعهد:
تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.

صميميت:
نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت:
انرژي بخش رابطه ها يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.

اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد + صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد + هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت + هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس + صميميت + تعهد: عشق كامل و مطلوب...

***

"هیچ نمی بینم جز تو"
بگذار هر چه می خواهند بگويند اما من با تو نگاه می کنم نه با آنها که دوردست ترین افق پیش رویشان جایی جز نوک پای بی مقدارشان نیست . با تو می ایستم نه با آنها که دشمنی شان را با خنجری در سینه ات اثبات می کنند ، اما نهایت دوستیشان جز خنجری در پشتت نیست . با تو می آیم نه با آنها که آمدنشان با نقاب لبخند است و رفتنشان با چهره شیطان . با تو نفس می کشم نه با آنها که با حسادتشان طناب داری می بافند بر گردن بی گناهان و روزی هزارمسیح بر صلیب می کند یهودای تلبیس شان ؛ و سر انجام با تو می میرم نه با آنها که درجا زدن در زندگیشان نیز دیگر چاره ای از برای فرورفتنشان نیست و برای یک لحظه بیشتر ماندن ، ذلت هر خاشاکی را به عزت غرق شدن می پذیرند .
بگذار هر چه می خواهند بگویند اما یک لحظه اعتمادت ارزش هزار سال تنفرشان را دارد . آنها نمی دانند که باد هرگز سقوط نخواهد کرد و آب را از غرق شدن هراسی نیست . بر در بسته خویش بیهوده می کوبند.


مطلب اخیر ، برگرفته از وبلاگ "پرسه در سرزمین تنهایی"

Saturday, March 20, 2010

(60) بوی عید

سال نو مبارک
می دونم که تو سال جدید بهترین ها برام اتفاق میفته ، چون هم خودم اینو می خوام و هم تلاشمو برای به دست آوردنشون می کنم.
امیدوارم برای همه ی شما دوستای عزیزم هم سالی پر از شادی و موفقیت و تندرستی باشه.


 بذر می پاشد کسی بر خاک حاصلخیز حالم
می کند سیراب شعرم را و جاری در خیالم
ناامیدی را زمن می گیرد و رنگ سپیدی
می زند بر دفتر افکار تاریک و محالم
آرزو را در دلم تکرار خواهم کرد ، آری
عاقبت او نیز سرخی می دهد بر سیب کالم

***

نشستی
گفتی تمام خواسته هایت را
تمام گفته ها و ناگفته ها
آرزوهایت را
نشستم و زمزمه کردم
تمام آرزوی من
بی آرزو بودن توست!

***

دل من آرزویی گنگ دارد
برایت یک غزل ، شش دُنگ دارد
برای شستن این کوه غصه
بدان هر چه بخواهی ، لُنگ دارد!

سه نوشته ی اخیر ، برگرفته از "هفته نامه ی دوچرخه" ویژه ی عید

Wednesday, March 17, 2010

(59) فلسفه ی چهارشنبه سورى به روایت سياوش اوستا

سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟
براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود:

يكى روز كاووس كى با پسر
نشسته كه سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سياوش بديد
پرانديشه گشت و دلش بردميد
زعشق رخ او قرارش نماند
همه مهر اندر دل آتش نشاند

سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند:

كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش
نمائى مرا سرو بالاى خويش
بياراسته خويش چون نوبهار
بگردش هم از ماهرويان هزار

آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت:

هر آنكس كه از دور بيند ترا
شود بيهش و برگزيند ترا
زمن هر چه خواهى، همه كام تو
بر آرم ، نپيچم سر از دام تو
من اينك به پيش تو افتاده ام
تن و جان شيرين ترا داده ام

سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد:

سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد
همانا كه از شرم ناورد ياد
رخان سياوش چو خون شد ز شرم
بياراست مژگان به خوناب گرم
چنين گفت با دل كه از كار ديو
مرا دور داراد كيوان خديو
نه من با پدر بى وفائى كنم
نه با اهرمن آشنائى كنم

سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:

سر بانوانى و هم مهترى
من ايدون گمانم كه تو مادرى

سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد.
سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از ۱۲۰ جلد كتاب ، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام، بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد:

از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پيش تو
بگفتم نهانى بد انديش تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟
به پيش خردمند رعنا كنى
بزد دست و جامه بدريد پاك
به ناخن دو رخ را همى كرد چاك
برآمد خروش از شبستان اوى
فغانش زايوان برآمد بكوى

در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست. سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد :

سراسر همه دشت بريان شدند
سياوش بيامد به پيش پدر
يكى خود و زرين نهاده به سر
سخن گفتنش با پسر نرم بود
سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بود گردش روزگار
سرى پرز شرم و تباهى مراست
سياوش سپه را بدا نسان بتاخت
تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت
زآتش برون آمد آزاد مرد
لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو بخشايش پاك يزدان بود
دم آتش و باد يكسان بود
سواران لشكر برانگيختند
همه دشت پيشش درم ريختند

سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد.

يكى شادمانى شد اندر جهان
ميان كهان و ميان مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك
بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست
همه كامه دشمنان كرد پست
بدو گفت شاه، اى دلير جهان
كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا
بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت
زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را بخواند
همه كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد
نبد بر در گنج بند و كليد!

اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) ، جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.

Tuesday, March 16, 2010

(58) کشش

همه جا شلوغ است و من گم شده ام . در تاریکی این هیاهوی حجیم گم شده ام . من ، تنها ، به سویت می دوم . به خود می کشانیم .
چه راحت مرا به رقص وا می دارد این ترانه ها . از خود به در می شوم .
انگار که چیزی منفجر شده باشد ، صدای خنده ات مرا تکان می دهد . چند قدم عقب رفته ، ولی دوباره به سویت می دوم .
برق چشمانت مرا حریص تر می کند و نیز حرارت بدنت .
بدنم شل می شود ولی همچنان به سویت می دوم .
آغوشم را باز می کنم .
زیر لب ، به یادش هستم .
اسمش را تکرار کنان ، به سویت می دوم .
همه ی توانم را جمع می کنم تا وقتی که به تو رسیدم ، از رویت بگذرم . پرواز کنم .
چه لذت عجیبی دارد گذشتن از تو و بودن با هوای او .
قاشقم را بر می دارم و همراه با کاسه ای به راه می افتم .
صورتم را می پوشانم .
تق تق تق ...

Tuesday, March 09, 2010

(57) طناب

داستان درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترين کوهها بالا برود . او پس از سالها تمرين و آماده سازی ، ماجراجويی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار اين کار را فقط برای خود ميخواست تصميم گرفت تنهايی از کوه بالا برود.
شب ، بلنديهای کوه را تماما فرا گرفته بود و هيچ چيزی پيدا نبود . همه چيز سياه بود ، اصلا ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را گرفته بود. همانطور که از کوه بالا مي رفت چند قدمی مانده به قله کوه پايش ليز خورد و در حالی که به سرعت سقوط ميکرد از کوه پرت شد .در حال سقوط فقط لکه های سياهي را در مقابل چشمانش ميديد و احساس وحشتناک مکيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود می گرفت .همچنان سقوط ميکرد و در آن لحظه ترسی عظيم تمام وجودش را گرفته بود . اکنون فکر ميکرد که چقدر به مرگ نزديک است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود . در اين لحظه چاره ای برايش نماند جز اينکه فرياد بکشد : خدايا کمکم کن .
ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : از من چه می خواهی ؟
- ای خدا نجاتم بده !
- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟
- البته که باور دارم .
-اگر باور داری طنابی که بدور کمرت بسته شده است را پاره کن .
يک لحظه سکوت و مرد تصميم گرفت با تمام وجود به طناب بچسبد.

گروه نجات ميگويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را پيدا کرده اند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود . اين تنها در حالی بود که او يک متر با زمين فاصله داشت.

وشما ؟
چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟
آيا حاضريد آنرا رها کنيد ؟
در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد هرگز فکر نکنيد که او شما را فراموش کرده يا تنها گذاشته است که خداوند همواره با شماست .

( گردآورنده و مترجم :زهرا ابراهيمي )