topbella

Friday, March 13, 2009

(26) MY ALL

قلبم داشت از جاش در میومد
وقتی بعد از یک سال و دو ماه
صداشو شنیدم



MY ALL

I am thinking of you
In my sleepless solitude tonight
If its wrong to love you
Then my heart just wont let me be right
cause Ive drowned in you
And I wont pull through
Without you by my side

Id give my all to have
Just one more night with you
Id risk my life to feel
Your body next to mine
cause I cant let go on
Living in the memory of your song
Id give my all for your love tonight

Baby can you feel me
Imagining Im looking in your eyes
I can see you clearly
Vividly emblazoned in my mind
And yet youre so far
Like a distant star
Im wishing on tonight

Id give my all to have
Just one more night with you
Id risk my life to feel
Your body next to mine
cause I cant let go on
Living in the memory of your song
Id give my all for your love tonight

Sunday, March 08, 2009

(25) تموم زندگیم اینه

فکر نمی کردم ، تصمیمی که گرفتم ، آخر و عاقبت اینطوری داشته باشه . به خیال خودم ، بعد از دو ماه که کنکورمو بدم ، همه چی مثل روز اولش می تونه بشه . به خاطر همین ، علت کارمو به کسی نگفتم.
با بهونه ی اینکه نمی تونم با کسی باشم و دیگه هیچ حسی به آدم ها ندارم از "م" جدا شدم ولی یادمه آخرین حرفی که بهش زدم این بود :
"من با تو هیچ مشکلی ندارم ، اگه روزی بخوام با کسی رابطه داشته باشم ، تو تنها کسی هستی که واقعا می خوام."
از دوستام می شنیدم که بهشون گفته بود که فکر می کنم به خاطر کنکورش داره رابطه مون رو قطع می کنه . وقتی دوستام بهم این موضوع رو گفتن ، بهشون گفتم که نه ، دلیلم اینه که نمی خوام با کسی باشم و دیگه هیچ حسی به هیچ کسی ندارم.
اما تو دلم می گفتم خودش باید از آخرین حرفی که بهش زدم ، منظورمو گرفته باشه.
نمی تونستم ازش بخوام که منتظر بمونه ، فکر می کردم که اگه همچین چیزی رو بخوام ، تو اون فاصله ی مونده به کنکور ، شاید دوباره رابطه مون زیاد بشه و نتونم جلوی احساسم رو بگیرم و دوباره به درسم نرسم .
هزار و یک فکر دیگه مثل این ، باعث شد که اون تصمیم عجولانه رو بگیرم .
چند وقت پیش ، آخرین sms هامون رو داشتم می خوندم ، فکر می کردم شاید از sms ها هم منظور منو از این کارم بفهمه :



M 2007.12.24 ) Salam chetori? Khosh migzare? Khabari azatun nist! Sayatun sangin shode,everythings ok? m
A 2007.12.24 ) Salam "M" jun. Chetori to? Khubi? Inja hame chi mamuliye. To chikara kardi? a
M 2007.12.24 ) Manam khubam,ey migzare,delam yeho vasat tang shod
A 2007.12.24 ) Barat arezuye behtarinha ro daram. Hamishe shad o movafagh bashi
M 2007.12.24 ) Merci,same to u. sweet dreams. G'night
A 2007.12.24 ) Ghorbunet. To ham shabe khubi dashte bashi duste khubam

M 2008.1.6 ) Ahange sorry e Madonna ro age dari gush kon
A 2008.1.6 ) Na nadaram. Az unmoghe ta hala daram miterekam o gerye mikonam. Fekr nemikardam 2aye kheyreto azam begiri. Be khoda nemikhastam narahatet konam. Kheyli vasam mohemmi. Delam mikhad dad bezanam be khoda nemikhastam azam narahat beshi. Be khoda niyyatam in nabud. Dust nadaram narahat bebinamet
M 2008.1.6 ) Na azizam man duset daram vali heyf ke khodet hame chio kharab kardi,alanam behet migam man ishalla movafagh bash man mibakhashamet omidvaram khoda ham bebakhshatet, belakhare manam khodai daram
A 2008.1.6 ) Midunam be khatere man kheyli kara kardi. Faghat mikham to ham beduni ke har kari kardam vase in bud ke duset dashtam o daram o khaham dasht
M 2008.1.6 ) bacheha shokhi shokhi be gonjeshka sang mizanan vali gonjeshka jedi jedi mimiran.adama shokhi shokhi beham zakhm mizanan vali ghalba jedi jedi mishkanan.to shokhi shokhi be man labkhand zadi man jedi jedi asheghet shodam.to ham ye rozi shokhi shokhi tanham gozashti vali man jedi jedi bi to mimiram. Omidvaram yeruzi betunam bavar konam ke to ham dusam dashti. garche fayedei nakhahad dasht, u wake up one day but it will be too late! m
A 2008.1.6 ) Shayad hichvaght dalile kare mano nafahmi, vali omidvaram dust dashtane man barat ye ruzi ashkar beshe



یه روزی بهم گفت:


يه روزی قدرمو ميدونی كه ديره ، روزی كه كسی سراغت نمی گيره
يه روز می دونی من كی و چی بودم ، روزی كه از نبودنم غصه ات مي گیره
باشه خوبم از كنارت ساده مي رم ، با وجود اينكه می دونم می ميرم
به خدا قدرمو می دونی يه روزی ، روزی كه از تو جدا می شه مسيرم

قدرمو ميدونی يه روز ، يادم میفتی شب و روز
صدام تو گوشت می پيچه ، مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام ، دلتنگ می شی بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا ، حتی به خوابت نميام

يه روزی قدرمو می دونی كه ديره ، اسم من از توی لحظه هات نمی ميره
ديگه نيستم اون شبهای پر ستاره ، وقتي كه دلت بهونه مو می گيره
اما اون روز خدا كنه نباشه ، نشنوم از رفتن من غصه داری
من می بينم اون شبايی رو كه ديگه ، واسه گريه شونه هامو كم ميار ی


و بعدش...
بعدش همه چی خراب شد .
دوستیمون به هم خورد .
ارتباطمون قطع شد.
و همه اش به خاطر حرفایی بود که فهمیده بودم در مورد من زده شده . همه فکر می کردن به خاطر "ک" که یکی از دوستای قدیمیم بود از "م" جدا شدم و این حرفا رو به "م" هم گفته بودن . چند بار خودش این قضیه رو از من پرسید ولی من باز هم بهش گفتم که اگه روزی قرار باشه با کسی باشم ، فقط با اون خواهم بود .
از دوستام حالشو می پرسیدم ، برای یه لحظه دیدنش آروم وقرار نداشتم . ولی می شنیدم که به دوستام گفته حتی نمیخواد دیگه منو ببینه ، چون فکر می کرد که به خاطر "ک" ازش جدا شدم.
چند هفته ای گذشت و هیچ ارتباطی بین ما نبود .
اتفاقاتی که افتاده بود باعث شد که همه چیز به هم بریزه . زندگی من . زندگی اون . پشیمون بودم . پشیمون. پشیمون که چرا علت کارمو بهش نگفتم .
می خواستم براش همه چی رو توضیح بدم . علت کارم رو بگم . میخواستم ببینمش ولی دوستام گفتن که حاضر نیست منو ببینه .
و بعد از اون هم نتونستم ببینمش.
"ک" که یکی از دوستای قدیمیم بود ، عاشق پسری شده بود ولی متاسفانه ارتباطشون ادامه پیدا نکرده بود و اون هم زیاد حال خوشی نداشت. یه روز از دوستم شنیدم که بهش گفته می خواد با من رابطه ای قدیمی رو دوباره شروع کنه.
هیچ وقت یادم نمی ره ، وقتی این حرف رو شنیدم ، جلوی دوستام به گریه افتادم . خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه ام نگیره . آخه هنوز "م" رو دوست داشتم ، ولی اون دیگه نمی خواست منو ببینه.
بعد از چند مدت ، خود "ک" اومد و با من صحبت کرد. همه چیزمو از دست رفته می دیدم . احتیاج به یه همدرد داشتم ، می دونستم که اون هم یکی رو دوست داره ، واسه همین گفتم شاید بتونیم همدرد خوبی واسه هم باشیم . پیشنهادش رو قبول کردم.
بعضی وقت ها که من و "ک" پیش هم بودیم ، هردومون به گریه میفتادیم . اون به خاطر عشقش و من هم به خاطر عشقم ، ولی مجبور بودیم که با نبودن اون ها کنار بیایم . حتی سعی کردم بدون این که "ک" بفهمه ، برم و با اون کسی که "ک" عاشقش بود صحبت کنم تا رابطه شون درست بشه ، این کار رو هم کردم ولی نتونستم کاری رو از پیش ببرم . بودن با "ک" چند ماه بیشتر طول نکشید ، چون نمی تونستم رابطه ای رو که هیچ احساسی توش نیست ، ادامه بدم . فقط وقت گذرونی بود، به خاطر همین از هم جدا شدیم .
شنیده بودم که "م" داره با یه نفر ارتباط تازه ای رو شروع می کنه ، دلم می خواست برم و جلوش رو بگیرم ، بهش بگم که تو این چند ماه نتونستم حتی یه لحظه هم فراموشش کنم ، ولی باز شنیدم که نمی خواد منو ببینه .
و ...
الان 8 ماه از اون موقع گذشته و هنوزم که هنوزه نتونستم فراموشش کنم . تو این مدت با آدم های خیلی خوبی آشنا شدم ولی نتوسنتم با هیچ کدوم ارتباط برقرار کنم چون تو همه جا و همه کس ، دنبال "م" می گشتم.
خودمم میدونم که همه ی این اتفاقات ، اشتباه خودم بوده ، به خاطر همین هم هست که تک تک لحظه هایی که میگذره ، خودمو سرزنش میکنم .
کاش می تونستم فقط یک بار ، فقط یک بار دیگه ببینمش و بهش بگم که هیچ وقت نبوده که دوستش نداشته باشم . هیچ وقت نبوده که نخوام باهاش باشم . هیچ وقت نبوده که از دلم بیرون رفته باشه .
کاش...
کاش...
چند وقت پیش ، از دوستم حالشو پرسیدم . گفتش که حالش خوبه و متاهله . نمی دونم چی شد که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و حقیقت رو به دوستم گفتم . گفتم که تو این مدت فقط به اون فکر می کردم . بهش گفتم .
اون هم گفت که باید از فکرش بیرون بیام . چون متاهله .


می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یه دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدرتو می دونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم

تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من


آره ، گفت که باید از فکرش بیام بیرون .
اگه می تونستم این کارو بکنم که تو این یک سال می کردم ، ولی نتونستم . نتونستم به کس دیگه ای غیر از اون فکر بکنم .
دیگه تصمیممو گرفتم . نه خودم رو اذیت کنم و نه کس دیگه ای رو .
تصمیم گرفتم که با خاطرات گذشته ، با فکر "م" زندگی کنم . شاید هیچ وقت نتونم بهش برسم ولی خوب همین که تو تنهایی هام ، من و اون باهم هستیم ، برام کافیه . خود این هم برام شیرینه. بودن با فکرش .


گریه نمی کنم نه اینکه سنگم ، گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش ، گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم ، نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم

یه ماجرای تلخ ناگزیرم ، یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هرچی شکر بریزی ، بازم همون تلخی ناب و داره
اگر یکی باشه منو بفهمه ، براش غرورمو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونش ، تا آخر دنیا قدم می زنم

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم ، گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش ، گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم ، نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم


ولی من هم گریه کردم.

Saturday, March 07, 2009

(24) مثل همون خواب سیاه

خواب دیدم از تو دور شدم ، وای که عجب خواب بدی
گفتم بیا باهم بریم ، گفتی که راهو بلدی
هر چی صدات کردم نرو ، اما به جایی نرسید
یکی یه جا فریاد می زد: دیوونه از قفس پرید
صبح که رسید بیدار شدم ، دیدم یه نامه روی در
نوشته بودی که سلام ، مدتی رو میرم سفر
بغضی نشست توی گلوم ، خوابم یا این حقیقته
بازم صدات کردم ولی ، دیدم سکوت جوابته

گفتم که شاید این سفر ، تموم میشه همین روزا
دوباره باز میبینمش ، چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت ، چشمام به کوچه خیره بود
من منتظر بودم بیاد ، خیلی دلم تنگ شده بود
روزا مثل دیوونه ها ، پرسه زنون تو کوچه ها
شبا یه گوشه از اتاق ، گریه و آه بی صدا
مثل همون خواب سیاه ، رفت و منو تنها گذاشت
گفتن این قصه ی تلخ ، ارزش خوندنو که داشت

خواب دیدم از تو دور شدم ، وای که عجب خواب بدی
گفتم بیا باهم بریم ، گفتی که راهو بلدی
هر چی صدات کردم نرو ، اما به جایی نرسید
یکی یه جا فریاد می زد: دیوونه از قفس پرید


ادامه دارد...

Saturday, January 31, 2009

(23) WILL & GRACE

پارسال همین موقع ها بود که داشتم کانال ها رو بالا پایین می کردم که یهو یه سریالی منو جذب خودش کرد. یه سریال کمدی بود تو مایه های "friends" که البته بیشتر ماجرا روی دو شخصیت اصلی پسر ، رقم می خورد و همین باعث شد که من کنجکاوانه پی گیر بشم تا ببینم ماجرا از چه قراره و ... بعععله ، درست حدس زده بودم.
بعد از گذشت یک سال ، هنوز دارم سریال رو نگاه می کنم و باهاش کلی حال می کنم.
ماجرای سریال حول چهار شخصیت اصلی رقم می خوره . دو دختر و دو پسر ، که دو پسر ِ سریال ، ه/م/ج/ن/س/گ/ر/ا هستند و اون دو دختر هم دوست های صمیمیشون هستند.
یکی از پسر ها به اسم will ، با یکی از دختر ها به اسم grace هم خونه هست . will وکیلی زبردسته و همه ی اطرافیانش هم می دونن که اون چه گرایشی داره . grace به شدت از will خوشش میاد ولی چون گرایش will رو میدونه ، مجبوره این قضیه رو تحمل کنه . ( من که عاشق این دو تا هستم ، will که کلی خوش تیپ و خوشگله و grace هم که کلی شیطونه و جذاب)
شخصیت دوم پسر سریال ، jack ، کسی هست که بیکاره و صبح تا شب ، date می ذاره و کلی پر انرژی و سرحاله و همینطور یه جورایی هم از will خوشش میاد.
شخصیت دوم دختر سریال، karen ، آدمی مایه داره که به شدت مغروره و چون با grace همکاره ، همیشه بهش گیر میده.

اتفاقاتی که برای این چهار شخصیت میفته ، کلی ماجراهای خنده دار به وجود میاره که باعث میشه دیدن این سریال اصلا آدم رو خسته نکنه . شاید جالب باشه بدونید که در یک قسمت این سریال ، شهره آغداشلو هم به عنوان بازیگر مهمان ، حضور داشته .
کسایی که ماهواره ی ترک دارن ، میتونن این سریال رو شنبه ها و یک شنبه ها ساعت هفت و نیم عصر از کانال TNT مشاهده کنن و حالشو ببرن.
این سریال از هشت فصل تشکیل شده که هر فصلش تقریبا 22 قسمت هست . با اینکه پخش این سریال تموم شده ولی طرفدارای زیادی رو در کل جهان پیدا کرده و بیشتر به این خاطره که به موضوع ه/م/ج/ن/س/گ/ر/ا/ی/ی از دیدی مثبت و طنزگونه نگاه کرده که شخصی مثل will نه تنها از این قضیه خجالت نمی کشه ، بلکه مایه ی افتخار خودش و اطرافیانش هم هست . همینطور دوستانش هم از اون و عقیده اش حمایت می کنن.
آدرس سایت اصلی فیلم رو هم در زیر براتون قرار می دم که می تونید عکس های این چهار نفر رو اونجا ببینید و همچنین اطلاعات بیشتری راجع به این مجموعه پیدا کنید :
WILL & GRACE

Saturday, January 24, 2009

(22) پشیمونی مثل غصه می مونه ، تموم خنده هاتو می سوزونه

14 ماه از اون اتفاق می گذره .
اتفاقی که می تونست نتیجه ی دیگه ای تو زندگی من و "م" به جا بگذاره.
.
.
.
همه چیز از 14 ماه پیش شروع شد .
از طریق یه دوست مشترک ، همدیگه رو می شناختیم ولی فرصتی پیش نیومده بود تا همدیگه رو از نزدیک ببینیم و صحبت کنیم ، تا اینکه این فرصت پیش اومد.
بعد از اولین صحبت ، قرار شد که همدیگه رو ببینیم و بعد از دیدن ، اگه نظر هر دومون مساعد بود ، برای داشتن یه رابطه ی پایدار ، برنامه ریزی مربوطه رو انجام بدیم.
تا اون روز فقط یکی دو تا از عکساش رو دیده بودم ، و فکر می کردم که از اون آدم هایی باشه که بتونم روش حساب کنم.
تا اینکه همدیگه رو دیدیم … ازش خوشم اومد.
حس خوبی داشتم ولی احساس می کردم که حسم اونقدر کافی نیست تا به این زودی بخوام رابطه ای رو شروع کنم. به خاطر همین ازش خواستم که چند مدتی فقط همدیگه رو ببینیم و سعی کنیم با صحبت کردن بیشتر ، شناخت بیشتری به هم و احساسمون پیدا کنیم.
بعد از دو جلسه ، ازم خواست که باهم شروع به ت.ر.ا.ی بکنیم .
منم دوست داشتم که باهاش به جلو برم ، به خاطر همین پیشنهادش رو پذیرفتم و مدت یک ماهه ای رو هم برای این کار در نظر گرفتیم ولی ازش خواستم که در آخر این مدت ، اگه یکی از ما دو تا نتونست به این رابطه ادامه بده ، از دستش ناراحت نشیم و دوستیمون ادامه پیدا کنه.
قبول کرد.
مشکلی داشتم که با گذشت زمان ، روز به روز ، خودش رو بیشتر نشون میداد و من رو دچار سردرگمی می کرد .
دو ماه بعد کنکور داشتم و باید قبول می شدم، چون در غیر این صورت ، مجبور بودم سربازی برم و تو اون شرایط حتی رابطه ای رو هم نمی تونستم دیگه با کسی داشته باشم . همچنین اگه قبول نمی شدم ، زندگیم رو از دست رفته میدیدم ، چون واسه آینده ام کلی برنامه ریزی کرده بودم و می خواستم که همه چی درست پیش بره.
به خاطر همین مجبور بودم فقط به درس فکر کنم .
شرایط درسیم رو به "م" گفته بودم و ازش خواسته بودم که تو این مدت ، کمی با شرایط هم کنار بیایم و ارتباطمون در حدی باشه که بتونم روی درس ، اونطوری که میخوام تمرکز داشته باشم.
ولی همه چیز اونطور که فکر می کردم پیش نرفت . ارتباط ما روز به روز بیشتر شد و همینطور احساسی که "م" به من داشت. من سعی می کردم که احساسم رو در حدی کنترل کنم که بتونم روی درسم تمرکز داشته باشم ولی نشد .
صبح ها که از خواب بیدار می شدم تا شب که دوباره بخوابم ، توی ذهنم همش به "م" و رابطه مون فکر می کردم . از یه طرف دوست داشتم با اون باشم و از طرف دیگه جلوی خودم رو می گرفتم .
تمرکزم رو از دست داده بودم و نمی تونستم طبق برنامه هام پیش برم . احساس می کردم که همه چی داره خراب میشه . استرس گرفته بودم . نمی دونستم چی کار باید بکنم .
تا این که … تصمیم خودم رو گرفتم . قبل از اینکه مدت یک ماهه تموم بشه ، بهش گفتم که نمی تونم این رابطه رو ادامه بدم . گفتم که هیچ مشکلی باهاش ندارم و اگه قرار باشه که با کسی باشم ، دوباره دوست دارم که با اون باشم .
ازش خواستم که از هم جدا شیم ولی بهش نگفتم که علتش چیه .
فکر می کردم بهترین راه ، همینه .
با ناراحتی از هم جدا شدیم .
درست 13 ماه پیش بود .
.
.
.
چند ماه بعد ، شنیدم که با کسی آشنا شده و رابطه شون رو شروع کردن.
و من منتظر بودم که جواب کنکور بیاد تا ببینم اگه قبول می شم ، همه چی رو به "م" بگم و ازش بخوام که دوباره باهم باشیم.
ولی انگار دیر شده بود .
الان … الان ، خیلی پشیمونم .
پشیمونم از اینکه موضوع رو بهش نگفتم و نخواستم که منتظر بمونه . احساس می کنم که فرصت داشتن یه رابطه ی خوب و شاید همیشگی رو هم از خودم و هم از اون گرفتم .
احساس می کنم کسی رو تو زندگیم از دست دادم که شاید مثل اون دیگه تو زندگیم پیدا نشه.
چون می دونم که واقعا دوستم داشت و میدونم که من هم واقعا دوستش داشتم .

فقط شرایط اون موقع نذاشت که بفهمم چه تصمیمی درسته؟
ولی الان میدونم.
الانی که خیلی دیره .


*******


کجایی که ببینی من هنوزم ، دارم تو حسرت چشات می سوزم
روز و شب دنبال یه راه چاره ام ، که بازم پامو تو قلبت بذارم
همش کلافه ام و تو فکر اینم ، که هرجوری شده تو رو ببینم
ببینم که بهت بگم ببخشید ، دلم حرف تو رو هیچ وقت نفهمید
یه وقتایی میام کنار خونه ، همون وقتایی که دارم بهونه
یه چند وقته بهونه ات و می گیرم ، حالم خرابه و دارم می میرم
غریبه ها نتونستن بفهمن ، یه ذره از دل و از حرفای من
پشیمونی مثل غصه می مونه ، تموم خنده هاتو می سوزونه
پشیمونم ، پشیمونم ، پشیمون
پشیمونم برات مغرور بودم
تو بودی و ولی با تو نبودم
تو بودی و من از تو دور بودم

کسی جاتو نمی تونه بگیره ، برای گفتن این حرفا دیره
می دونم که دیگه دوستم نداری ، ولی تو توی قلبم موندگاری
کسی جاتو نمی تونه بگیره ، برای گفتن این حرفا دیره
می دونم دیره و دیگه تمومه ، ولی چی کار کنم که آرزومه
دوباره تو بشی چراغ خونه ام ، منم پیشت باشم ، دردت به جونم
می دونم دیره و دیگه تمومه ، ولی چی کار کنم که آرزومه
یه وقتایی میام کنار خونه ، همون وقتایی که دارم بهونه
یه چند وقته بهونه ات و می گیرم ، حالم خرابه و دارم می میرم
پشیمونم ، پشیمونم ، پشیمون
پشیمونم برات مغرور بودم
تو بودی و ولی با تو نبودم
تو بودی و من از تو دور بودم